خواب بودم يا بيدار ، نمي دانم.
تو ايــستاده بودي.
آنجا. در کنار يک درخت با شکوه قهوه و با چشماني به رنگ عميق ترين قسمت اقيانوس مرا مي نگريستي.
آنقدر درخشيد که نور تمام اتاقــم را پر کرد.
آنگاه نـدايي مرا به خود آورد:
- به دنبال چه هستي ؟
چشمـانم طاقــت ديدن آن همه نور را نــداشت . فرياد زدم :
- در جستجوي حقيقت ....
- حقيقت اولين قرباني عشق است !!
قدمي واپــس مي کشم . مي انـديشم :
" اين خيالها، اين رويــاها از کــجا مي آيــند ؟
آيا زندگـي ام را خـواب مي بينم يا خوابهايم را زندگي مي کنم
+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم مهر 1388ساعت 11:49 توسط شیدا |
حسرت شبهاي خوش را روزگار از ما گرفت
اي خوش آن روزي که ما هم روزگاري داشتيم...
گويي در امتداد جاده زندگي , من بايد بي همسفر راهي شوم !
بي تو موج مي زند بر دلم غمي غريب
آيينه ها دچار فراموشي اند
و نام تو
ورد کوچه ي خاموشي
امشب
تکليف پنجره
بي چشمهاي باز ِ تو روشن نيست!
+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 21:21 توسط شیدا |