سراسر زندگانی من پر از تنهائیست من کسی را دوست می دارم که نمی دانم کیست مرا همیشه حسرتی پر کرده به بلندای آسمان من می خواهم که عاشق باشم دریغا که نمی توانم چون نمی دانم در دلم حسی است از دوست داشتنی مبهم آری من یکی را دوست می دارم کاش آن غریبه تو باشی
+ نوشته شده در جمعه نوزدهم تیر 1388ساعت 0:9 توسط شیدا |
من درختي بودم درشبان مهتاب دختر پاک نسيم واي،اندوه،اندوه! آن درختم اما ديرگاهيست که روشن نکند دخترماه دخترپاکِ نسيمي که هماغوشم بود اينک اينک منم ودامن دشتي خاموش
پاي تا سر، همه سبز
همه سرسبزاميد
همه سرمست بهار
که به هرشاخ? من نغم? فروردين بود
و به امداد سبکپويه نسيمي،ناگاه
برگ برگم همه رامشگر صحرا بودند
بزم ما ، رنگين بود.
در دل حجله ي دشت
بوسه ميزد به لبم دخترماه
مست ميکرد مرا نغمه ي رود
چنگ ميزد به دلم عطرگياه.
پاي تاسر همه لطف
با تني عطرآگين
بود هنگام سحر،گرم هماغوشي من
مي شد از لذت آن کام،سراپاي وجودم فرياد
بندبندم همه شوق
برگ برگم همه شاد.
آن درختم امروز
که به صحراي وجود
دست يغماگر طوفان زمان
جامه ي سبز مرا غارت کرد
وانچه مانده ست براي تن من،عريانيست
منم و تب زده دشتي که کويراست کوير
نه در آن نغمه ي روديست نه،آبادانيست
نيستم مست بهار
ياکه سرسبزاميد
ديگراي دامن دشت!
برگ برگِ تن من ، قاصد فروردين نيست
بزم ما رنگين نيست.
دشت تاريک مرا.
همه جا خاموشيست
واي! تاريکي و تنهايي،دردانگيزست.
چه شد آن شور بهار؟
چه شد آن گرمي عشق؟
همه جا پاييزست.
کوه تاکوه ، به گرد سر من اندوه است.
دشت تادشت،به پيش نگهم نوميديست.
سينه ام از غم بي عشقي و بي همنفسي لبريزست.
در دل شب گريخت.
برگهايي که مرا برگ اميدي بودند
دانه دانه همه ريخت.
اينک اينک منم وهيزم خشکي بي سود
شاخه هايم همه چون دست دعا،سوي خداست
کاي خدا ! آتش سوزنده و ويرانگر تو
در همه دشت کجاست؟
+ نوشته شده در چهارشنبه سوم تیر 1388ساعت 11:17 توسط شیدا |