نشد یه قصری بسازم پنجره هاش آبی باشه
من باشم و اون باشه و یک شب مهتابی باشه نشد یه جا بمونه و آخر بشه مال خودم با همه التماس من نشد دیگه نره سفر شعرام به جز اون روی هر دیوونه ای گذاشت اثر نشد برم بغل بغل واسش شقایق بچینم نه اینکه من نخوام برم نذاشت گلا رو ببینم نشد همه دعا کنن همیشه اون باشه پیشم یکی می گفت خواب دیده که اون گفته عاشقش می شم اما نشد قسمت ما یه لحظه ی روشن و خوش پیغام واسش فرستادم بیا بازم منو بکش باور نکرد یه مژشو به صد تا دریا نمیدم یه تار مو خواستم نداد گفت به تو دنیا نمیدم راس می گه هر چی اون بگه من کجا و دیوونگی چه جور به حرفش گوش کنم اون گفت بچسب به زندگی خلاصه که آخر نشد ما گل سرخ و بو کنیم اون گفت برو که بتونیم خوب حفظ آبرو کنیم نشد منم واسه یه بار به آرزوهام برسم گذشته کار از کارمون دیر شده به خدا قسم نشد یه کاری بکنه که بدونم دوسم داره آتیش گرفتم و یه بارنگام نکرد بگه آره نشد شبی یه بار واسش یه فال حافظ نگیرم نشد تو رویاهام براش روزی هزار بار نمیرم قصه داره تموم می شه مثل تموم قصه ها فقط واسم دعا کنید اول خدا بعدم شما...![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388ساعت 20:35 توسط شیدا |
بگذار خودم را به اين سكوت لعنتي عادت دهم ! من به همين سكوت ساده ، راضي ام بگذار امروز لاي شعرهايم ، حرف عاشقي نباشد مي خواهم احساس پاكم را سر به هوا كنم! پا به پاي من بيا بي بهانه ! بي بهانه ي چشم هايش و دستهايش! روزهاست فهميده ام سهم من ،همين اندك هواي ساحل خاطره است حالا فهميده ام بايد به همين گفتگوي گريه وگلايه ،قناعت كنم حالا فهميده ام ستاره ام ،ميلي به گذر از تنگناي دلتنگي هايم ندارد پس چگونه مي توانم اينقدر ساده، بخواهم سكوتم را با سايه سار شعرهاي مهربانش بشكند بيا دل بي تابم ! بيا تا باهم امروز را بي خيال گلايه به آغوش شب بسپاريم
+ نوشته شده در یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388ساعت 22:24 توسط شیدا |