تبليغاتX
یک فنجان آرامش داغ برای دلم !

   

منم سلام عرض مي كنم خدمتتون رنگين كمون
بااين نوشته اومدي از يه جا شايد آسمون


اون روزي كه تو اومدي دلم يه جاي ديگه بود
حال و هواي روياهام حال و هواي ديگه بود

دلم رو كنده بودم از حرف و نگاهاي همه
دنبال اون كسي بودم كه توي اين دنيا كمه

ديدم همه مثل همن عادي و سرد و بي وفا
نگات ولي به من مي گفت اونا كجا و تو كجا

شعراتو وقتي شنيدم گفتم عجب شباهتي
تو قحطي عاطفه  چه  شاعر  باشهامتي

از دوم  آذر به  بعد چه  قولايي به  هم  داديم
روزي هزار و دو سه بار به ياد هم مي افتاديم

دنبال فرصتي بوديم صحبت كنيم بي دردسر
صحبتا عاشقونه بود شب كافي و روز مختصر

راس راسي چه روزايي بود عاشقيم عالمي داشت
به جز غم دوري مگه  دلاي ما  هم  غمي داشت؟

آدم كسي كه دوس داره همش اذيت مي كنه
اما خودش فكر مي كنه داره  محبت مي كنه

صدا و لحن عاشقت شبا واسم لالايي بود
كاشكه همون روزا بودن كه شباشون طلايي بود

فرقي نمي كرد كي باشه شباي ناز كشيدنا
تعريف خوابايي كه پر  بود  از  بهم رسيدنا

يه كم گذشت يادم دادي با هر كسي حرف نزنم
گفتي كه اين كارا يعني من دارم عهدو مي شكنم

گفتي كه خوشبخت نمي شه هركي خيانت بكنه
گفتي توي عشق خوبه  آدم حسادت بكنه

قرار گذاشتيم زود بگه هركي كه رنجيد از كسي
تا كه نمونه تو  دلي  شكستن  دلواپسي

اما حالا اگه بگم كه رنجيدم داد مي زني
انگار نه انگار كه تو اون عاشق زيباي مني

يادت مي ياد يكي دوبار با هم ديگه تنها شديم
براي چند دقيقه اي  فارغ از  اين دنيا  شديم

اون عكس رويايي رو كه بود دسامون تو دست هم
چقد  واسم  مقدسه  نمي تونم  بهت  بگم

اون بالا و چند ديقه اي تنهايي بي مزاحمت
نگاههايي كه از پايين داشت لحن يه مراقبت

ما اما فارغ از همه به اين كارا بي اعتنا
حسرت عاشقيمونو يه عالمه خوردن اونا

دنيا رو حاضرم بدم اما همون روزا باشه
بذار كه سودا همشون بازم مال اونا باشه

از حسودي  نمي تونم دست  خدا  بسپرمت
مي خوام يه بار از ته قلب بازم بگي دوس دارمت

تا قهر مي كردم اون روزا تو مهربونتر مي شدي
آشتي من كه دير مي شد تو هم باهام قهر مي شدي

نازك تر از گل نمي گفت هيچ وقت كسي به اون يكي
ناز  كشيدي  حتي  واسه  قهر  و  كاراي الكي

چه ذوقي كردم كه آره همونيه كه من مي خوام
همون كه تا آخر عمر مي مونه مهربون باهام

از اون به بعد منم ديگه حسابي عاشقت شدم
دلم يه كم خوش شده بودبه رنگ تقدير خودم

زمستونم مي خواس بره همه تو تاب و تب عيد
دوباره  مثل  هر  دفه  هديه ي ناز  تو  رسيد

فکر نکني يادم مي ره هديه ي روز عاشقا
اطاق من پر شده از کارتاي ناز و هديه ها

اون روزا کم پيش مي يومد که منو تنها بذاري
هرچي بهم گفته بودي پشت زمان جا بذاري

خسته شدي بهم بگو اينم يه جور شهامته
گم شده تو چشماي تو اونکه مي گن صداقته

به چشماي خودت قسم ديگه بهت نمي رسم
بهم بگي برو  مي رم  جون عزيزترين  کسم

تنها گذاشتنم ديگه انگار که عادتت شده
يه لحن تلخ يه مدته جاي محبتت شده

اگه دور از چشماي من دلو دادي به ديگري
مثل توام که گفتي از خيانتا نمي گذري

راستي که اون روزا گذشت هرجا دلت مي خواد برو
ديگه  صدام  درنمياد اصلا  چي کار   دارم به تو

دنيا همش اينجوري نيس صاحب داره آره خدا
خودش مجازات مي کنه  آدما  رو جدا  جدا ...

+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم بهمن 1387ساعت 14:22 توسط شیدا |


 


مادربزرگ! یاد روزهایی بخیر که هر هفته به خانه ات می آمدم. مادربزرگ! تو خیلی رنج کشیدی. یاد آن روزها بخیر که می گفتی دستم را بگیر و کمکم کن تا بتوانم راه بیایم. مادربزرگ الان من دست چه کسی را بگیرم و کمک کنم تو که نیستی! چه رنج هایی کشیدی! مادربزرگ! هر هفته یکی، دو بار می آمدیم ملاقاتت و اگر چیزی لازم داشتی برایت تهیه می کردیم. یاد آن روزهای عید نوروز بخیر، اولین روز عید می آمدیم خانه ات، از ما پذیرایی می کردی یادش بخیر، یاد آن روزهای شب چله بخیر! مادربزرگ! یادت می آید روزی در تلویزیون حاجی ها را در فرودگاه نشان می دادند آرزو کردی مکه بروی، من نیز در دلم آرزو کردم ببرمت مکه و آن را در دفترم یادداشت کردم. اما حیف چه زود از میانمان رفتی...
 مادربزرگ! در این شهر به غیر از خدا به غیر از خدا و هزار مرتبه به غیر از خدا فقط تو را داشتیم که رفتی و پر گشودی به آسمان.
 مادربزرگ! در میان نصیحت هایت به من گفتی و یاد دادی چگونه قرآن بخوانم و آن را به من آموختی. مادربزرگ آن لحظه که از این دنیا رفتی شاید من در خواب بودم . در همین احوال بود که تو را حس کردم. انگار داشتی می گفتی: من اینجایم، ببین پایم سالم است... نوه من چرا هر چقدر می خواهم نازت کنم نمی توانم... آه مادربزرگ! تو هم رفتی؟
مادربزرگ تو نعمتی بودی از طرف خداوند که با رفتنت ما از آن کم نصیب شدیم.
 ای کاش در بین مان بودی و در این روزهای محرم عزاداری می کردی. خدا رحمتت کند. همیشه برای همه آدم های این کره خاکی دعا می کردی؛به خصوص برای من که یقین دارم برایت عزیز بودم همیشه دعایت پشت سرم بود می دونم و به واسطه ی همین دلگرمیت به موفقیت هایی که می خواستم رسیدم.مطمئنم که در آن دنیا نیز دعاهایت همراهم خواهد بود.

هنوز وقتی مادربزرگی رو می بینم به مامان نشون می دمو می گم چقد شبیه مادربزرگه مامان می گه یادی از مادربزرگ بکن اون نمی دونه یادت همیشه با منه هرجا که تنها باشم اشک مجال فکر کردن به اون روزا رو  بهم نمیده .

مادربزرگ می دونم قبل از رفتنت رنج کشیدی خیلی زیاد دلم هنوز از اون روزا خونه.حیف که کاری نتونستم برات بکنم جزاینکه همگی شفای تو را از خداوند خواستیم ولی مثل اینکه با رنجی که کشیدی شفای تو در رفتن بود. بالاخره روز سه شنبه 19 شهریور ماه از میانمان رفتی. ای کاش موقع پروازت بالای سرت بودم، اما برایم مقدور نشد. مادربزرگ در زندگی ام تو را هیچ وقت فراموش نخواهم کرد. تذکرها و نصیحت های دلنشین ات آویزه گوشم است تا آخر عمرم.

 روحت شاد و آزاد باد مادربزرگ عزیز که خیلی زود رفتی، زودتر از آنکه بتوانی کمی راحت و آرام زندگی کنی حتی…

 بالای بلند او برای من همیشه مانند سپیدارهای سربلند همان كوچه بود؛ بلند و استوار و پابرجا. افسوس كه مانند درختان سرو، بلندای بالای مادربزرگ سربه‌زیر شد؛ مانند بیدهای سرفكن، خمیده گشت؛ و همچو بوته‌های گل ناز، بر گستره زمین و  در آغوش زمین خوابید.

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387ساعت 12:4 توسط شیدا |


 
b>