منم سلام عرض مي كنم خدمتتون رنگين كمون دلم رو كنده بودم از حرف و نگاهاي همه ديدم همه مثل همن عادي و سرد و بي وفا شعراتو وقتي شنيدم گفتم عجب شباهتي از دوم آذر به بعد چه قولايي به هم داديم دنبال فرصتي بوديم صحبت كنيم بي دردسر راس راسي چه روزايي بود عاشقيم عالمي داشت آدم كسي كه دوس داره همش اذيت مي كنه صدا و لحن عاشقت شبا واسم لالايي بود فرقي نمي كرد كي باشه شباي ناز كشيدنا يه كم گذشت يادم دادي با هر كسي حرف نزنم گفتي كه خوشبخت نمي شه هركي خيانت بكنه قرار گذاشتيم زود بگه هركي كه رنجيد از كسي اما حالا اگه بگم كه رنجيدم داد مي زني يادت مي ياد يكي دوبار با هم ديگه تنها شديم اون عكس رويايي رو كه بود دسامون تو دست هم اون بالا و چند ديقه اي تنهايي بي مزاحمت ما اما فارغ از همه به اين كارا بي اعتنا دنيا رو حاضرم بدم اما همون روزا باشه از حسودي نمي تونم دست خدا بسپرمت تا قهر مي كردم اون روزا تو مهربونتر مي شدي نازك تر از گل نمي گفت هيچ وقت كسي به اون يكي چه ذوقي كردم كه آره همونيه كه من مي خوام از اون به بعد منم ديگه حسابي عاشقت شدم زمستونم مي خواس بره همه تو تاب و تب عيد فکر نکني يادم مي ره هديه ي روز عاشقا اون روزا کم پيش مي يومد که منو تنها بذاري خسته شدي بهم بگو اينم يه جور شهامته به چشماي خودت قسم ديگه بهت نمي رسم تنها گذاشتنم ديگه انگار که عادتت شده اگه دور از چشماي من دلو دادي به ديگري راستي که اون روزا گذشت هرجا دلت مي خواد برو دنيا همش اينجوري نيس صاحب داره آره خدا
بااين نوشته اومدي از يه جا شايد آسمون
اون روزي كه تو اومدي دلم يه جاي ديگه بود
حال و هواي روياهام حال و هواي ديگه بود
دنبال اون كسي بودم كه توي اين دنيا كمه
نگات ولي به من مي گفت اونا كجا و تو كجا
تو قحطي عاطفه چه شاعر باشهامتي
روزي هزار و دو سه بار به ياد هم مي افتاديم
صحبتا عاشقونه بود شب كافي و روز مختصر
به جز غم دوري مگه دلاي ما هم غمي داشت؟
اما خودش فكر مي كنه داره محبت مي كنه
كاشكه همون روزا بودن كه شباشون طلايي بود
تعريف خوابايي كه پر بود از بهم رسيدنا
گفتي كه اين كارا يعني من دارم عهدو مي شكنم
گفتي توي عشق خوبه آدم حسادت بكنه
تا كه نمونه تو دلي شكستن دلواپسي
انگار نه انگار كه تو اون عاشق زيباي مني
براي چند دقيقه اي فارغ از اين دنيا شديم
چقد واسم مقدسه نمي تونم بهت بگم
نگاههايي كه از پايين داشت لحن يه مراقبت
حسرت عاشقيمونو يه عالمه خوردن اونا
بذار كه سودا همشون بازم مال اونا باشه
مي خوام يه بار از ته قلب بازم بگي دوس دارمت
آشتي من كه دير مي شد تو هم باهام قهر مي شدي
ناز كشيدي حتي واسه قهر و كاراي الكي
همون كه تا آخر عمر مي مونه مهربون باهام
دلم يه كم خوش شده بودبه رنگ تقدير خودم
دوباره مثل هر دفه هديه ي ناز تو رسيد
اطاق من پر شده از کارتاي ناز و هديه ها
هرچي بهم گفته بودي پشت زمان جا بذاري
گم شده تو چشماي تو اونکه مي گن صداقته
بهم بگي برو مي رم جون عزيزترين کسم
يه لحن تلخ يه مدته جاي محبتت شده
مثل توام که گفتي از خيانتا نمي گذري
ديگه صدام درنمياد اصلا چي کار دارم به تو
خودش مجازات مي کنه آدما رو جدا جدا ...
+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم بهمن 1387ساعت 14:22 توسط شیدا |
مادربزرگ! یاد روزهایی بخیر که هر هفته به خانه ات می آمدم. مادربزرگ! تو خیلی رنج کشیدی. یاد آن روزها بخیر که می گفتی دستم را بگیر و کمکم کن تا بتوانم راه بیایم. مادربزرگ الان من دست چه کسی را بگیرم و کمک کنم تو که نیستی! چه رنج هایی کشیدی! مادربزرگ! هر هفته یکی، دو بار می آمدیم ملاقاتت و اگر چیزی لازم داشتی برایت تهیه می کردیم. یاد آن روزهای عید نوروز بخیر، اولین روز عید می آمدیم خانه ات، از ما پذیرایی می کردی یادش بخیر، یاد آن روزهای شب چله بخیر! مادربزرگ! یادت می آید روزی در تلویزیون حاجی ها را در فرودگاه نشان می دادند آرزو کردی مکه بروی، من نیز در دلم آرزو کردم ببرمت مکه و آن را در دفترم یادداشت کردم. اما حیف چه زود از میانمان رفتی... هنوز وقتی مادربزرگی رو می بینم به مامان نشون می دمو می گم چقد شبیه مادربزرگه مامان می گه یادی از مادربزرگ بکن اون نمی دونه یادت همیشه با منه هرجا که تنها باشم اشک مجال فکر کردن به اون روزا رو بهم نمیده . مادربزرگ می دونم قبل از رفتنت رنج کشیدی خیلی زیاد دلم هنوز از اون روزا خونه.حیف که کاری نتونستم برات بکنم جزاینکه همگی شفای تو را از خداوند خواستیم ولی مثل اینکه با رنجی که کشیدی شفای تو در رفتن بود. بالاخره روز سه شنبه 19 شهریور ماه از میانمان رفتی. ای کاش موقع پروازت بالای سرت بودم، اما برایم مقدور نشد. مادربزرگ در زندگی ام تو را هیچ وقت فراموش نخواهم کرد. تذکرها و نصیحت های دلنشین ات آویزه گوشم است تا آخر عمرم. روحت شاد و آزاد باد مادربزرگ عزیز که خیلی زود رفتی، زودتر از آنکه بتوانی کمی راحت و آرام زندگی کنی حتی… بالای بلند او برای من همیشه مانند سپیدارهای سربلند همان كوچه بود؛ بلند و استوار و پابرجا. افسوس كه مانند درختان سرو، بلندای بالای مادربزرگ سربهزیر شد؛ مانند بیدهای سرفكن، خمیده گشت؛ و همچو بوتههای گل ناز، بر گستره زمین و در آغوش زمین خوابید.
مادربزرگ! در این شهر به غیر از خدا به غیر از خدا و هزار مرتبه به غیر از خدا فقط تو را داشتیم که رفتی و پر گشودی به آسمان.
مادربزرگ! در میان نصیحت هایت به من گفتی و یاد دادی چگونه قرآن بخوانم و آن را به من آموختی. مادربزرگ آن لحظه که از این دنیا رفتی شاید من در خواب بودم . در همین احوال بود که تو را حس کردم. انگار داشتی می گفتی: من اینجایم، ببین پایم سالم است... نوه من چرا هر چقدر می خواهم نازت کنم نمی توانم... آه مادربزرگ! تو هم رفتی؟
مادربزرگ تو نعمتی بودی از طرف خداوند که با رفتنت ما از آن کم نصیب شدیم.
ای کاش در بین مان بودی و در این روزهای محرم عزاداری می کردی. خدا رحمتت کند. همیشه برای همه آدم های این کره خاکی دعا می کردی؛به خصوص برای من که یقین دارم برایت عزیز بودم همیشه دعایت پشت سرم بود می دونم و به واسطه ی همین دلگرمیت به موفقیت هایی که می خواستم رسیدم.مطمئنم که در آن دنیا نیز دعاهایت همراهم خواهد بود.
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387ساعت 12:4 توسط شیدا |