چقد دلم مي خواس يه شب من و تو تنها مي شديم مجنون يه شب جراتشو مي داد امانت دس تو اگر ما اون جوري بوديم نياز به قايقي نبود همه مي گن كه آسمون خم شده زير بار عشق اگه يكي دلش نخواس پاييز تموم شه و بره چقد دلم مي خواس همه حسرتمونو بخورن چقد دلم مي خواس ديگه من و تو در ميون نبود تقويماي ما اگه امروزا رو خيلي دوس نداشت باشه برو نداشتن حوصله رو بهونه كن تجربه اومدنت يه درده مثل رفتنت بذار اين آخر سري يه دونه آرزو كنم
اينقد كوچيك بود دنيا كه فقط ما توش جا می شديم
اونوقت ما تا آخر عمر راهي صحرا مي شديم
آروم سوار موجاي بلند دريا مي شديم
اون چيزي نيس ما واسه هم خم ميشديم تا ميشديم
تا ته دنيا واسه اون شب يلدا مي شديم
مثال عاشقا واسه تموم دنيا مي شديم
همديگه رو مي بوسيديم و تا ابد ما مي شديم
چشمامونو مي بستيمو و فردا سحر پا مي شديم
ما هموناييم كه پيش آدما رسوا مي شديم؟
كاش واسه هم معجزه ي روز مبادا مي شديم
كاشكه ماها عاشق هم فقط تو رويا مي شديم ...
+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم آذر 1387ساعت 13:36 توسط شیدا |
گاهی وقتها لازم است برای یک عزیز از دست رفته سوگواری کنی! سوگواری نه برای از دست رفته که برای از دست داده مفید است. نمی دانم نمی دانم چرا سوگواری من برای تو تمام نمی شود. نمی دانم کدام تکه از تو در من جا مانده است که قصه رفتن تو تمام نمی شود. لباس مشکی عزایم را خیلی وقت است از تن دراورده ام اما دلم هنوز سیاهپوش است. و من منتظرم منتظرم تا دوباره قلبم لبخند بزند. چه گناه بزرگی! شاید هرگز ندانی که چه آسان چه گناه بزرگی را مرتکب شدی قلب من لبخند را از یاد برده است. قلب من یخ کرده است و من با تمام مهربانیهایم هم نمی توانم تو را ببخشم. می بینی؟ می بینی اشکهای من تمام نمی شود اشکهای من تمام نمی شود سوگواری هنوز ادامه دارد... دستهایت را فراموش کرده ام چشمهایت را هم صدای آرامت را و زمزمه هایت را اما زخم قلبم فراموش نمی شود دردهایم فراموش نمی شوند سوگواری هنوز ادامه دارد... می چرخم می چرخم سرعت چرخشم را زیاد می کنم می خواهم نیروی گریز از مرکز همه افکارم را ا زمن دور کند. می خواهم به لحظه قبل از تو برگردم. می خواهم در مسیر زندگیم تو را ندیده باشم. نگریسته باشم سوگواری نکرده باشم می خواهم به لحظه قبل از تو برگردم. درست به لحظه قبل از تو...
+ نوشته شده در سه شنبه پنجم آذر 1387ساعت 20:45 توسط شیدا |
تو چنگ ابراي بهار افتادم و در نمي يام
چشمامو سرزنش نكن از پسشون بر نميام
پير شدم تو اين قفس يه كم بهم نفس بده
رحم و مروتت كجاست جوونيامو پس بده
فكر نمي كردم بذاري زار و زمين گير بشم
فكر نمي كردم كه يه روز اينجوري تحقير بشم
اون همه كه دلم برات به آب و آتيش زده بود
حتي اگه سنگ بودي دلت به رحم اومده بود
دلش نخواستو نمي خواد يه روز به حرفام برسه
شايد مي خواد رقيب من به آرزوهام برسه
پسند من تو هستي كه اين همه بخت من سياست
دلبر خودپسند من قله ي خوشبختي كجاست؟!
ازت مي خواستم بموني بهت مي گفتم كه نري....
تو فكرتم اما دلم هي مي گه فكرشم نكن
يه كم به فكر تو نبود پس ديگه فكرشم نكن...
يعني مي شه؟؟؟؟؟؟؟؟
+ نوشته شده در سه شنبه پنجم آذر 1387ساعت 20:31 توسط شیدا |