شب سردی است و من افسرده
راه دوری است ،و پايي خسته تيرگی هست و چراغی مرده می کنم، تنها از جاده عبور دور ماندند ز من آدم ها سايه ای از سر ديوار گذشت غمی افزود مرا بر غم ها فکر تاريکی و اين ويرانی بی خبر آمد تا با دل من قصه ها ساز کند پنهانی نيست رنگی که بگويد با من اندکی صبر ، سحر نزديک است هر دم اين بانگ بر آرم از دل وای،اين شب چقدر تاريک است خنده ای کو که به دل انگيزم؟ قطره ای کو که به دريا ريزم؟ صخره ای کو که بدان آويزم؟ مثل اين است که شب نمناک است ديگران را هم غم هست به دل غم من ليک غمی غمناک است... سهراب
+ نوشته شده در جمعه هفدهم آبان 1387ساعت 14:27 توسط شیدا |