دیگر این پنجره بگشای که من به ستوه آمدم از این شب تنگ!
دیرگاهی ایست که در خانه ی همسایه ی من خوانده خروس. وین شب تلخ عبوس می فشارد به دلم پای درنگ. دیرگاهی است که من در دل این شام سیاه پشت این پنجره بیدار و خموش مانده ام چشم به راه همه چشم و همه گوش. مست آن بانگ دلاویز که می آید نرم محو آن اختر شب تاب که می سوزد گرم مات این پرده ی شبگیر که می بازد رنگ. آری این پنجره بگشای که صبح می درخشد پس این پرده ی تار. می رسد از دل خونین سحر بانگ خروس. وز رخ آینه ام می سترد زنگ فسوس. بوسه ی مهر که در چشم من افشانده شرار خنده ی روز که با اشک من آمیخته رنگ... هوشنگ ابتهاج
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم مهر 1387ساعت 23:22 توسط شیدا |