" بنام خدايي كه همين نزديكي هاست ؛ لاي اين شب بوها ، پشت آن كاج بلند " حرف اول : " بهاي عشق گزاف است ، ايثار مي خواهد ، كه كار هر كسي نيست . " ميان زردينه هاي روزگار پايئزي ، ميان لحظه هاي رو به عدم پيوست تنهايي ، عاشق شدم ! عاشق نور ! واژه هايم همه شعر شد ، لحظه هايم موسيقي و آهنگ شد ! از دلم پود گرفت و از چشمانش تار ! آرزوهايي بافت براي لحظه هايي دور ! من با او ، او با من - اما از هم دور – همچنان در روياي رسيدن به آرزويي كور ! حرف حساب : غروب را كه مي بينم دلم از همه عالم مي گيرد . رنگ سرخش با دل من يك رنگ است . او سرخ مي شود از رفتنش و دل من خون از نديدن روي او ! در اين شبها خدا را صدها بار صدا كردم . اما انگار خدا صدايم را نمي شنود . صداي اين دل بيتاب را نمي شنود . اين كفر نيست باور كن ! من به گفته ي خودش كه گفت : " بخوان مرا تا اجابت كنم تو را " ، آمده ام ! آمده ام تا بگويم : خدايا ! اگر سرنوشت من تنهايي ست ، پس آشنايي براي چيست ؟ من اين سرنوشت را نمي خواهم ! آمدم ، خواندم تو را ... توبه كردم ... خدا خدا كردم و اشك ريختم و حالا منتظرم به وعده اي كه دادي وفا كني ... بياد مطلبي مي افتم كه خدا فرموده به سه دليل دعاي بندگانم را استجابت نمي كنم : 1- به واسطه ي دعاي بر آورده نشده ، بلايي خانمانسوز را از زندگي بنده ام محو مي كنم . 2- به واسطه ي دعاي بر آورده نشده ، خير آن دعا را در آخرت براي او منظور مي كنم . 3- به واسطه ي اين ، دعاي بنده را مستجاب نمي كنم كه باعث غفلت بنده ام پس از رسيدن به مقصود نشود و باعث دوري اش از من نگردد . حالا فكر مي كنم كه ببينم من جزء كدام دسته هستم !؟؟؟ حرف آخر : " اگر سهم من از اين همه ستاره ، فقط يك سوسوي قريب است ، غمي نيست ! همين انتظار رسيدن شب برايم كافي ست . "
+ نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386ساعت 14:47 توسط شیدا |
دلم گرفته از آدم هايي که مي گن دوست دارم اما معني شو نمي دونن از آدم هايي که مي خوان مال اونا باشي اما خودشون مال تو نيستن از اونايي که زير بارون برات مي ميرن و وقتي آفتاب مي شه همه چيز يادشون ميره ...! "شادترين افراد " شادترين افراد، لزوماً بهترين چيزها را ندارند فقط ازآنچه که دارند بهترين استفاده را ميکنند شاخص ترين ويژگي هاي پسراي ايراني!


۱-چشماشون بيشتر از عقلشون كار مي كنه.
2-تا يه دختر خوشکل مي بينن مثل جوجه راه مي افتن دنبالش.
3-چشمك جزو تيك عصبيشونه.
4-اصولا هفته أي 1 بار شكست عشقي مي خورن.
5-اگه يه روز متلك نگن زبونشون ميخ در مياره.
6-دوستت دارم جزو حرفاي روز مرشونه.
7-زبان باز ترين و پاچه خوار ترين موجودات روي زمين.
8-مي خوان دختره فقط ماله خودشون باشه و خودشون ماله همه.
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386ساعت 13:21 توسط شیدا |
دوباره سلام... ببخشید که دیر آپ کردم آخه این چند روز خیلی سرم شلوغ بود به خصوص اینکه یه مهمون هم دارم .بچه ها این مسافرتی که رفتم بهترین مسافرت عمرم بود خیلی روم تاثیر گذاشت خیلی تغییر کردم انگار شدم یه آدم دیگه احساس می کنم بزرگ شدم به اندازه ی چند سال بالغ شدم خیلی از چیزا رو الان می تونم درک کنم که قبلنا قادر نبودم مثلا وجود خدا رو ...! قبلنا یه دخترنازنازی و نق نقو بودم اما الان میخوام این عادتا رو کنار بذارم زندگی رو درک کنم وجود خدا رو حس کنم و...نمی دونم چی باعث شد اینجوری بشم اما عین آدمی که تا حالا خواب بوده احساس می کنم تازه بیدار شدم شاید به خاطر اطرافیانم بوده تو این مسافرت بین یه مشت آدم بی دین یا مسلمون اسمی بودم اونجا متوجه شدم آدمای بدبخت تر از منم وجود دارن که زندگیشون به خاطر هیچ و پوچ داره نابود میشه منشا اینا همش این بود که از یاد خدا غافل بودن و ... البته قبل از این مسافرت هم زمزمه های صدف جون بی تاثیر نبود اما هیچی مثل تجربه ی خود آدم نمی شه چند شب پیش که داشتم از مسافرت بر می گشتم برای اولین بار با خدا حرف زدم نمی دونم چند ساعت طول کشید ولی تو اون لحظه خیلی احساس خوبی داشتم غیر قابل وصفه تازهاحساس می کردم زندگی چقدر قشنگه... چقدر خدا مهربونه ...انگار هیج مشکل و عیب و نقصی تو این دنیا وجود نداره اگه بعضی وقتا هم روزگار به کام ما نیست حتما حکمت خداست که ما از اون بی خبریم ...راستش ۱/۲ روز قبل از مسافرتم حال و هوای خوبی نداشتم حتی یه شب که افتضاح شد اون شب به طور کامل از زندگی نا امید شده بودم قید همه چیزو زده بودم احساس می کردم هیچ هدفی تو زندگیم ندارم پوچ هستم با خودم می گفتم اصلا چرا باید زنده باشم اون شب این احساسم کار دستم داد اراده و اختیار از دستم خارج شده بود از خودم بی خود شده بودم فقط گریه می کردم تو شرایط خیلی بدی بودم حتی فکر کردن بهش هم عذاب آوره اینقدر حالم بد بود که عقل هم از سرم پریده بود نمی دونستم چه جوری خودم رو از اون وضعیت خلاص کنم شاید اگه عقلم یاری می داد به فکر خودکشی می افتادم اون شب خانوادم به دادم رسیدن تا صبح تو خیابونا و پارکا منو گردوندن تا حال و هوام عوض بشه بلاخره اون شب لعنتی تموم شد ... الان که دارم فکر می کنم چقدر خدا مهربونه که برام این مسافرت رو جور کرد اصلا امکان نداشت من بتونم تو این روزا برم مسافرت حداقل زودتر از ماه شهریور ولی به این ایمان آوردم که هرچی خدا بخواد همونه. می گن نا امیدی بزرگترین گناهه در حین مرتکب شدن بزگترین گناه بازهم خدا آدمو تنها نمی ذاره ممنونم خدا جونم من یه آدم پست و عوضی بودم حتی خجالت می کشم به خاطر همه ی اشتباهات زندگیم از خدا معذرت خواهی کنم حتما خدا می گه این دختره چه رویی داره! اما به خودم دلداری می دم که آخرش بنده ی خودشم اینقدر تلاش می کنم تا همه چیزو جبران کنم به بخشندگی و مهربونی خدا هم ایمان دارم .می دونم که ...
![]()

![]()
+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم مرداد 1386ساعت 13:39 توسط شیدا |
سلام بچه هااااااااااااااا...
من اومدممممم! چند روزی رفته بودم مسافرت دلم براتون تنگ شده بود ممنون به خاطر نظراتی که دادین سر فرصت به همتون سر می زنم فعلا بای![]()
+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم مرداد 1386ساعت 0:20 توسط شیدا |
پنجره بسته دلم شکسته دلی که تنها دل به تو بسته با یاد عشقت همیشه مسته اما تو رفتی... به من می گفتی هر جا که باشی نمیشه روزی ازم جدا شی اما چه آسون دل کندی ازمن دروغ میگفتی... خدا نگهدار دستت تو دستم چتر شکستم توی خیابون نم نم بارون پای پیاده آخ که چه ساده عشقو می خواستم!!! هر روز میشینم تو رو ببینم تو اون خیابون زیر بارون چه خوش خیالم که برمیگردی باور ندارم! صدای نازت توی خیالم دستای گرمت تو دست سردم نوازشم کم حتی تو خوابم هنوز چشم به راهم ... اگه تو حتی خاطره باشی بازم قشنگه مال من باشی هرجا که رفتی هرجا که باشی خدانگهدار... دستت تو دستم چتر شکستم توی خیابون نم نم بارون پای پیاده آخ که چه ساده عشقو می خواستم هر روز میشینم تو رو ببینم تو اون خیابون زیر بارون چه خوش خیالم که برمیگردی باور ندارم!
+ نوشته شده در دوشنبه هشتم مرداد 1386ساعت 22:53 توسط شیدا |