تبليغاتX
دست نوشته های من...

من درختي بودم
پاي تا سر، همه سبز
همه سرسبزاميد
همه سرمست بهار
که به هرشاخ? من نغم? فروردين بود
و به امداد سبکپويه نسيمي،ناگاه
برگ برگم همه رامشگر صحرا بودند
بزم ما ، رنگين بود.

درشبان مهتاب
در دل حجله ي دشت
بوسه ميزد به لبم دخترماه
مست ميکرد مرا نغمه ي رود
چنگ ميزد به دلم عطرگياه.

دختر پاک نسيم
پاي تاسر همه لطف
با تني عطرآگين
بود هنگام سحر،گرم هماغوشي من
مي شد از لذت آن کام،سراپاي وجودم فرياد
بندبندم همه شوق
برگ برگم همه شاد.

واي،اندوه،اندوه!
آن درختم امروز
که به صحراي وجود
دست يغماگر طوفان زمان
جامه ي سبز مرا غارت کرد
وانچه مانده ست براي تن من،عريانيست
منم و تب زده دشتي که کويراست کوير
نه در آن نغمه ي روديست نه،آبادانيست

آن درختم اما
نيستم مست بهار
ياکه سرسبزاميد
ديگراي دامن دشت!
برگ برگِ تن من ، قاصد فروردين نيست
بزم ما رنگين نيست.

ديرگاهيست که روشن نکند دخترماه
دشت تاريک مرا.
همه جا خاموشيست
واي! تاريکي و تنهايي،دردانگيزست.
چه شد آن شور بهار؟
چه شد آن گرمي عشق؟
همه جا پاييزست.
کوه تاکوه ، به گرد سر من اندوه است.
دشت تادشت،به پيش نگهم نوميديست.
سينه ام از غم بي عشقي و بي همنفسي لبريزست.

دخترپاکِ نسيمي که هماغوشم بود
در دل شب گريخت.
برگهايي که مرا برگ اميدي بودند
دانه دانه همه ريخت.

اينک اينک منم ودامن دشتي خاموش
اينک اينک منم وهيزم خشکي بي سود
شاخه هايم همه چون دست دعا،سوي خداست
کاي خدا ! آتش سوزنده و ويرانگر تو
در همه دشت کجاست؟

+ نوشته شده در چهارشنبه سوم تیر 1388ساعت 11:17 توسط R0ya |


نشد یه قصری بسازم پنجره هاش آبی باشه

من باشم و اون باشه و یک شب مهتابی باشه

نشد یه جا بمونه و آخر بشه مال خودم

با همه التماس من نشد دیگه نره سفر

شعرام به جز اون روی هر دیوونه ای گذاشت اثر

نشد برم بغل بغل واسش شقایق بچینم

                                 

نه اینکه من نخوام برم نذاشت گلا رو ببینم

نشد همه دعا کنن همیشه اون باشه پیشم

یکی می گفت خواب دیده که اون گفته عاشقش می شم

اما نشد قسمت ما یه لحظه ی روشن و خوش

پیغام واسش فرستادم بیا بازم منو بکش

 باور نکرد یه مژشو به صد تا دریا نمیدم

                  

یه تار مو خواستم نداد گفت به تو دنیا نمیدم

راس می گه هر چی اون بگه من کجا و دیوونگی

چه جور به حرفش گوش کنم اون گفت بچسب به زندگی

خلاصه که آخر نشد ما گل سرخ و بو کنیم

اون گفت برو که بتونیم خوب حفظ آبرو کنیم

نشد منم واسه یه بار به آرزوهام برسم

                    

گذشته کار از کارمون دیر شده به خدا قسم

نشد یه کاری بکنه که بدونم دوسم داره

آتیش گرفتم و یه بارنگام نکرد بگه آره

نشد شبی یه بار واسش یه فال حافظ نگیرم

نشد تو رویاهام براش روزی هزار بار نمیرم

قصه داره تموم می شه مثل تموم قصه ها

فقط واسم دعا کنید اول خدا بعدم شما...

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388ساعت 20:35 توسط R0ya |


راحتم بگذار دل بيقرارم !

بگذار خودم را به اين سكوت لعنتي عادت دهم !

من به همين سكوت ساده ، راضي ام

بگذار امروز لاي شعرهايم ، حرف عاشقي نباشد

مي خواهم احساس پاكم را سر به هوا كنم!

 پا به پاي من بيا بي بهانه !

   بي بهانه ي چشم هايش و دستهايش!

روزهاست فهميده ام سهم من ،همين اندك هواي ساحل خاطره است

حالا فهميده ام بايد به همين گفتگوي گريه وگلايه ،قناعت كنم

حالا فهميده ام  ستاره ام ،ميلي به گذر از تنگناي دلتنگي هايم ندارد

     پس چگونه مي توانم اينقدر ساده، بخواهم سكوتم را

با سايه سار شعرهاي مهربانش بشكند

بيا دل بي تابم ! بيا تا باهم امروز را  بي خيال گلايه  به آغوش شب بسپاريم

+ نوشته شده در یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388ساعت 22:24 توسط R0ya |


بذار يواش شروع کنم ، سلام گلم ، هم نفسم
 آرزوهام راضي شدن ، ديگه بهت نمي رسم
گفتم چيا گفتي بهم ، گفتي که آينده داري
دنيا همش عاشقي نيست ، گريه داري ، خنده داري
گفتم که گفتي من باشم به لحظه هات نمي رسي
 به قول دل شايد دلت گرو باشه پيش کسي
خلاصه گفتم که چشات قصد رسيدن نداره
 رؤياها کاله و دسات خيال چيدن نداره
 گفتم که گفتي زندگي ت غصه داره ، سفر داره
 هم واسه من ، هم واسه تو ، با هم بودن خطر داره
 گفتم تو گفتي رؤياها مال شباي شاعراس
شهامتو کسي داره که شاعر مسافراس
مسافرا اون آدمان که با حقيقت مي مونن
 تلخياشو خوب مي چشن ، غصه هاشو خوب مي دونن
 گفتم فقط مي خواي واست يه حس محترم باشم
 عاشقيمو قايم کنم ، تو طالع تو کم باشم
 گفتم که گفتي ما دو تا به درد هم نمي خوريم
 ولي يه جا مثل هميم ، هر دومون از قصه پريم
گفتيم تو گفتي مي تونيم يادي کنيم از همديگه
 اما کسي به اون يکي ليلي و مجنون نمي گه
گفتم تو گفتي سهممون از زندگي جدا جداس
 حرف تو رو چشم منه ، اما اينام دست خداس
هر چي که تو گفته بودي ، گفتم به دل بي کم و بيش
حال خودم ؟ نه راه پس مونده برام نه راه پيش
 اين حرفاي خودت بوده ، از من ديوونه تر ديدي ؟
اصلا نگفتم اينا رو خودت ديدي يا شنيدي
دلم که حرفاتو شنيد ، اول که باورش نشد
ولي نه ، بهتره بگم ، نفهميدش ، سرش نشد
يه جوري مات و غمزده ، فقط به دورا خيره شد
زنگ از رخش نه ، نپريد ، شکست و مرد و تيره شد
بلور رويا هام ولي چکيد ، مث خواب تگرگ
آرزوهام از هم پاشيد ، رسيد ته کوچه ي مرگ
راستش ازم چيزي نموند ، به جز همين جسم ظريف
 خوب مي دوني چي مي کشه غريب تو خونه ي حريف
نگي چرا نوشته هام لطيف و عاشقونه نيست
 رؤيا و آرزوم که هيچ ، حتي دل ديوونه نيست
زيبا بايد تنهايي من اين نامه رو سيا کنم
رسم گذشته ها مي گه بايد به تو نگا کنم
 حرفاتو گفتم به خودت ، ببيني راستي تو زدي
اصلا توي ذات تو هست ، يه همچي چيزي بلدي ؟
 اگر تو بيداري بودي ، بشين ميادش خبرم
اگر نگفتي بنويس ، من مي خوام از خواب بپرم
دوست دارم چه توي خواب ، چه توي مرگ و بيداري
 فداي يک تار موهات ، که تو من و دوس نداري
مواظب آدما باش ، زندگي گرگه زيبا جون
خداي روياي منم ، هنوز بزرگه زيبا جون
دوشنبه ي پر از غم يه ظهر گرم مردادي
با اون چشاي روشنت چه کاري دست من دادي

+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم فروردین 1388ساعت 16:20 توسط R0ya |



سلام بهونه قشنگ من براي زندگي
آره بازم منم همون ديوونه ي هميشگي
فداي مهربونيات چه میكني با سرنوشت
دلم برات تنگ شده بود اين نامه رو واست نوشت
حال من رو اگه بخواي رنگ گلاي قاليه
جاي نگاهت بد جوري تو صحن چشمام خاليه
ابرا همه پيش منن اينجا هوا پر از غمه
از غصه هام هر چي بگم جون خودت بازم كمه
ديشب دلم گرفته بود رفتم كنار آسمون
فرياد زدم يا تو بيا يا من و پيشت برسون
فداي تو! نمي دوني بي تو چه دردي كشيدم
حقيقت رو واست بگم به آخر خط رسيدم
رفتي و من تنها شدم با غصه هاي زندگي
قسمت تو سفر شد و قسمت من آوارگي
نمي دوني چه قدر دلم تنگه براي ديدنت
براي مهربونيات نوازشات بوسيدنت
به خاطرت مونده يكي هميشه چشم به راهته
يه قلب تنها و كبود هلاك يه نگاهته
من مي دونم همين روزا عشق من از يادت ميره
بعدش خبر ميدن بيا كه داره دوستت ميميره
روزات بلنده يا كوتاه دوست شدي اونجا با كسي
بيشتر از اين من و نذار تو غصه و دلواپسي
يه وقت من و گم نكني تو دود اون شهر غريب
يه سرزمين غربته با صد نيرنگ و فريب
فداي تو يه وقت شبا بي خوابي خستت نكنه
غم غريبي عزيزم زرد و شكستت نكنه
چادرشب لطيف تو از روت شبا پس نزني
تنگ بلور آب تو يه وقت ناغافل نشكني
اگه واست زحمتي نيست بر سر عهد مون بمون
منم تو رو سپردمت دست خداي مهربون
راستي ديروز بارون اومد من و خيالت تر شديم
رفتيم تو قلب آسمون با ابرا همسفر شديم
از وقتي رفتي آسمونمون پر كبوتره
زخم دلم خوب نشده از وقتي رفتي بدتره
غصه نخور تا تو بياي حال منم اين جوريه
سرفه هاي مكررم مال هواي دوريه
گلدون شمعدوني مونم عجيب واست دلواپسه
مثه يه بچه كه بار اوله ميره مدرسه
تو از خودت برام بگو بدون من خوش ميگذره ؟
دلت مي خواد مي اومدم يا تنها رفتي بهتره
از وقتي رفتي تو  چشام فقط شده كاسه خون
همش يه چشمم به دره چشم ديگم به آسمون
يادت مي آد گريه هامو ريختم كنار پنجره
داد كشيدم تو رو خدا نامه بده يادت نره
يادت مياد خنديدي و گفتي حالا بذار برم
تو رفتي و من تا حالا كنار در منتظرم
امروز ديدم ديگه داري من رو فراموش مي كني
فانوس آرزوهامونو داري تو خاموش ميكني
گفتم واست نامه بدم نگي عجب چه بي وفاست
با اين كه من خوب مي دونم جواب نامه با خداست
عكساي نازنين تو با چند تا گل كنارمه
يه بغض كهنه چند روزه دائم در انتظارمه
تنها دليل زندگي با يه غمي دوست دارم
داغ دلم تازه ميشه اسمت و وقتي ميارم
وقتي تو نيستي چه كنم با اين دل بهونه گير
مگه نگفتم چشمات رو از چشم من هيچ وقت نگير
حرف منو به دل نگير همش مال غريبيه
تو رفتي و من غريب شدم چه دنياي عجيبيه
زودتر بيا بدون تو اينجا واسم جهنمه
ديوار خونمون پر از سايه ي غصه و غمه
تحملي كه تو دادي ديگه داره تموم ميشه
مگه نگفتي همه جا ماله مني تا هميشه
دلم واست شور مي زنه اين دل و بي خبر نذار
تو رو خدا با خوبيات رو هيچ دلي اثر نذار
فكر نكني از راه دور دارم سفارش ميكنم
به جون تو فقط دارم يه قدري خواهش ميكنم
اگه بخوام برات بگم شايد بشه صد تا كتاب
كه هر صفحه ش قصه چند تا درده و چند تا عذاب
مي گم شبا ستاره ها تا مي تونن دعات كنن
نورشونو بدرقه پاكي خنده هات كنن
يه شب تو پاييز كه غمت سر به سر دل مي ذاره
مريم همون كسي كه بيشتر از همه دوست داره...

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388ساعت 13:19 توسط R0ya |


   

منم سلام عرض مي كنم خدمتتون رنگين كمون
بااين نوشته اومدي از يه جا شايد آسمون


اون روزي كه تو اومدي دلم يه جاي ديگه بود
حال و هواي روياهام حال و هواي ديگه بود

دلم رو كنده بودم از حرف و نگاهاي همه
دنبال اون كسي بودم كه توي اين دنيا كمه

ديدم همه مثل همن عادي و سرد و بي وفا
نگات ولي به من مي گفت اونا كجا و تو كجا

شعراتو وقتي شنيدم گفتم عجب شباهتي
تو قحطي عاطفه  چه  شاعر  باشهامتي

از دوم  آذر به  بعد چه  قولايي به  هم  داديم
روزي هزار و دو سه بار به ياد هم مي افتاديم

دنبال فرصتي بوديم صحبت كنيم بي دردسر
صحبتا عاشقونه بود شب كافي و روز مختصر

راس راسي چه روزايي بود عاشقيم عالمي داشت
به جز غم دوري مگه  دلاي ما  هم  غمي داشت؟

آدم كسي كه دوس داره همش اذيت مي كنه
اما خودش فكر مي كنه داره  محبت مي كنه

صدا و لحن عاشقت شبا واسم لالايي بود
كاشكه همون روزا بودن كه شباشون طلايي بود

فرقي نمي كرد كي باشه شباي ناز كشيدنا
تعريف خوابايي كه پر  بود  از  بهم رسيدنا

يه كم گذشت يادم دادي با هر كسي حرف نزنم
گفتي كه اين كارا يعني من دارم عهدو مي شكنم

گفتي كه خوشبخت نمي شه هركي خيانت بكنه
گفتي توي عشق خوبه  آدم حسادت بكنه

قرار گذاشتيم زود بگه هركي كه رنجيد از كسي
تا كه نمونه تو  دلي  شكستن  دلواپسي

اما حالا اگه بگم كه رنجيدم داد مي زني
انگار نه انگار كه تو اون عاشق زيباي مني

يادت مي ياد يكي دوبار با هم ديگه تنها شديم
براي چند دقيقه اي  فارغ از  اين دنيا  شديم

اون عكس رويايي رو كه بود دسامون تو دست هم
چقد  واسم  مقدسه  نمي تونم  بهت  بگم

اون بالا و چند ديقه اي تنهايي بي مزاحمت
نگاههايي كه از پايين داشت لحن يه مراقبت

ما اما فارغ از همه به اين كارا بي اعتنا
حسرت عاشقيمونو يه عالمه خوردن اونا

دنيا رو حاضرم بدم اما همون روزا باشه
بذار كه سودا همشون بازم مال اونا باشه

از حسودي  نمي تونم دست  خدا  بسپرمت
مي خوام يه بار از ته قلب بازم بگي دوس دارمت

تا قهر مي كردم اون روزا تو مهربونتر مي شدي
آشتي من كه دير مي شد تو هم باهام قهر مي شدي

نازك تر از گل نمي گفت هيچ وقت كسي به اون يكي
ناز  كشيدي  حتي  واسه  قهر  و  كاراي الكي

چه ذوقي كردم كه آره همونيه كه من مي خوام
همون كه تا آخر عمر مي مونه مهربون باهام

از اون به بعد منم ديگه حسابي عاشقت شدم
دلم يه كم خوش شده بودبه رنگ تقدير خودم

زمستونم مي خواس بره همه تو تاب و تب عيد
دوباره  مثل  هر  دفه  هديه ي ناز  تو  رسيد

فکر نکني يادم مي ره هديه ي روز عاشقا
اطاق من پر شده از کارتاي ناز و هديه ها

اون روزا کم پيش مي يومد که منو تنها بذاري
هرچي بهم گفته بودي پشت زمان جا بذاري

خسته شدي بهم بگو اينم يه جور شهامته
گم شده تو چشماي تو اونکه مي گن صداقته

به چشماي خودت قسم ديگه بهت نمي رسم
بهم بگي برو  مي رم  جون عزيزترين  کسم

تنها گذاشتنم ديگه انگار که عادتت شده
يه لحن تلخ يه مدته جاي محبتت شده

اگه دور از چشماي من دلو دادي به ديگري
مثل توام که گفتي از خيانتا نمي گذري

راستي که اون روزا گذشت هرجا دلت مي خواد برو
ديگه  صدام  درنمياد اصلا  چي کار   دارم به تو

دنيا همش اينجوري نيس صاحب داره آره خدا
خودش مجازات مي کنه  آدما  رو جدا  جدا ...

+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم بهمن 1387ساعت 14:22 توسط R0ya |


 


مادربزرگ! یاد روزهایی بخیر که هر هفته به خانه ات می آمدم. مادربزرگ! تو خیلی رنج کشیدی. یاد آن روزها بخیر که می گفتی دستم را بگیر و کمکم کن تا بتوانم راه بیایم. مادربزرگ الان من دست چه کسی را بگیرم و کمک کنم تو که نیستی! چه رنج هایی کشیدی! مادربزرگ! هر هفته یکی، دو بار می آمدیم ملاقاتت و اگر چیزی لازم داشتی برایت تهیه می کردیم. یاد آن روزهای عید نوروز بخیر، اولین روز عید می آمدیم خانه ات، از ما پذیرایی می کردی یادش بخیر، یاد آن روزهای شب چله بخیر! مادربزرگ! یادت می آید روزی در تلویزیون حاجی ها را در فرودگاه نشان می دادند آرزو کردی مکه بروی، من نیز در دلم آرزو کردم ببرمت مکه و آن را در دفترم یادداشت کردم. اما حیف چه زود از میانمان رفتی...
 مادربزرگ! در این شهر به غیر از خدا به غیر از خدا و هزار مرتبه به غیر از خدا فقط تو را داشتیم که رفتی و پر گشودی به آسمان.
 مادربزرگ! در میان نصیحت هایت به من گفتی و یاد دادی چگونه قرآن بخوانم و آن را به من آموختی. مادربزرگ آن لحظه که از این دنیا رفتی شاید من در خواب بودم . در همین احوال بود که تو را حس کردم. انگار داشتی می گفتی: من اینجایم، ببین پایم سالم است... نوه من چرا هر چقدر می خواهم نازت کنم نمی توانم... آه مادربزرگ! تو هم رفتی؟
مادربزرگ تو نعمتی بودی از طرف خداوند که با رفتنت ما از آن کم نصیب شدیم.
 ای کاش در بین مان بودی و در این روزهای محرم عزاداری می کردی. خدا رحمتت کند. همیشه برای همه آدم های این کره خاکی دعا می کردی؛به خصوص برای من که یقین دارم برایت عزیز بودم همیشه دعایت پشت سرم بود می دونم و به واسطه ی همین دلگرمیت به موفقیت هایی که می خواستم رسیدم.مطمئنم که در آن دنیا نیز دعاهایت همراهم خواهد بود.

هنوز وقتی مادربزرگی رو می بینم به مامان نشون می دمو می گم چقد شبیه مادربزرگه مامان می گه یادی از مادربزرگ بکن اون نمی دونه یادت همیشه با منه هرجا که تنها باشم اشک مجال فکر کردن به اون روزا رو  بهم نمیده .

مادربزرگ می دونم قبل از رفتنت رنج کشیدی خیلی زیاد دلم هنوز از اون روزا خونه.حیف که کاری نتونستم برات بکنم جزاینکه همگی شفای تو را از خداوند خواستیم ولی مثل اینکه با رنجی که کشیدی شفای تو در رفتن بود. بالاخره روز سه شنبه 19 شهریور ماه از میانمان رفتی. ای کاش موقع پروازت بالای سرت بودم، اما برایم مقدور نشد. مادربزرگ در زندگی ام تو را هیچ وقت فراموش نخواهم کرد. تذکرها و نصیحت های دلنشین ات آویزه گوشم است تا آخر عمرم.

 روحت شاد و آزاد باد مادربزرگ عزیز که خیلی زود رفتی، زودتر از آنکه بتوانی کمی راحت و آرام زندگی کنی حتی…

 بالای بلند او برای من همیشه مانند سپیدارهای سربلند همان كوچه بود؛ بلند و استوار و پابرجا. افسوس كه مانند درختان سرو، بلندای بالای مادربزرگ سربه‌زیر شد؛ مانند بیدهای سرفكن، خمیده گشت؛ و همچو بوته‌های گل ناز، بر گستره زمین و  در آغوش زمین خوابید.

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387ساعت 12:4 توسط R0ya |


 

            از تن تو كه مي گذرم حرفاتو باور مي كنم

            تو دست باروني عشق خستگيمو در مي كنم

            ميون اين فاصله ها بودن تو يه نعمته

           حتي اگه يه شب باشه سفر با تو غنيمته

           همه سفر يه حادثه است براي تو براي من

           يه فرصت بدون شب واسه دوباره ما شدن

           آخر اين جاده كجاست عبوره يا رسيدنه

          حتي دروغ ولي بگو كه اين شبا مال منه...

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم دی 1387ساعت 21:46 توسط R0ya |


چقد دلم مي خواس يه شب من و تو تنها مي شديم
اينقد كوچيك بود دنيا كه  فقط ما توش  جا می شديم

مجنون يه شب جراتشو مي داد امانت دس  تو
اونوقت ما تا آخر عمر  راهي صحرا مي شديم

اگر ما اون جوري بوديم نياز به قايقي نبود
آروم سوار موجاي بلند دريا مي شديم

همه مي گن كه آسمون خم شده زير بار عشق
اون چيزي نيس ما واسه هم خم ميشديم تا ميشديم

اگه يكي دلش نخواس پاييز تموم شه و بره
تا ته دنيا واسه  اون شب يلدا مي شديم

چقد دلم مي خواس همه حسرتمونو بخورن
مثال عاشقا واسه  تموم دنيا مي شديم

چقد دلم مي خواس ديگه من و تو در ميون نبود
همديگه رو مي بوسيديم و تا ابد ما مي شديم

تقويماي ما اگه امروزا رو خيلي دوس نداشت
چشمامونو مي بستيمو و فردا سحر پا مي شديم

باشه برو نداشتن حوصله رو بهونه كن
ما هموناييم كه پيش آدما رسوا مي شديم؟

تجربه اومدنت يه درده مثل رفتنت
كاش واسه هم معجزه ي روز مبادا مي شديم

بذار اين آخر سري يه دونه  آرزو كنم
كاشكه ماها عاشق هم فقط تو رويا مي شديم ... 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم آذر 1387ساعت 13:36 توسط R0ya |


 
b>